غزل (در نهاد هربشر):
در نهاد هربشر بنهفته گرگی حیله گر
زین سبب افتاده انداینسان بجان یکدگر
گرک آز آدمی یک گرگ خونخواری جداست
از سویدای عمل باید شناسی او کجاست
گشتن این گرگ خونخوارگرچه دشوارست وسخت
باسلاح عقل باید بر جدال او برفت
ورنه بی تدبیر مغلوبش شوی اندر ستیز
بی تعقل درمصافش خون خودهرگزمریز
اندرون خود بیارا بر محبت چون گلی
تا شوی محبوب دل در نزد هر صاحبدلی
بی تکلف خویش را تطهیر کن از کینه ها
تا تجلی یابی از انوار حق نزد خدا
دل به حق بسپار حق تنهاسلاح زندگیست
با حقیقت می توان بی گرگ آز خود بزیست
گرگ او جهل است وباری در سروپندار اوست
لاجرم او باچنین گرگی درونش روبروست
فطرت هرکس هویدا می شود در صورتش
از برون او بیابی ره درون سیرتش
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: غزلیات